خرید بک لینک
سلام :) بالاخره بعد چند ماه اومدم به وبلاگم سر بزنم. یه مدت طولانی که بلاگفا خراب شده بود و شورش و درآورده بود. منم هی می اومدم چک میکردم میدیدم درست نشده باز میرفتم. حالا درست شد و من هرکاری کردم وبلاگم و باز نکرد. رمزم یادم رفته بود. یادمم نرفته بود من همون رمز قبلی رو میزدم اما قبول نمیکرد. اینم از مارهای بلاگفاست :دی خلاصه اینکه رفتم ایمیلم و باز کنم دیدم چون لوکیشنم عوض شده اونم داره بازی درمیاره میگه بله عزیزم یا بهت زنگ میزنیم یا اس ام اس میدیم کد رو میگیم شما اینجا وارد میکنی که ما بفهمیم خودتی !!! خب من نمیدونم این کارشون یعنی چی؟ وقتی من از یه کشوری

برچسب: خوش اومدم,من اومدم خوش اومدم, نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:58

+خدا پدر گوگل رو بیامرزه که آیدی و رمزها رو تو حافظش نگه میداره !! وقتی کسی مثل من توی حیاط با یه پتوی دولای قهوه ای کرم پشمالو و گرم روی یه فرش دولا شده نشسته باشه به اولین چیزی که فکر میکنه تنهاییشه.. گرمای خوبی داره...باد خنکی که به صورتم میخوره..انگشت های یخ زده پام که از پتو بیرونند..همه اینها باعث میشند نخوام پتو رو از خودم دور کنم... از خیلی ها گله دارم...ناراحتم..کسی نبود ببینه من ناراحتم..کسی نیومد بگه حالت خوبه؟..کجایی نیستی؟..اصلا چه دلیلی داره نباشی؟... حالا فکر میکنم چه دلیلی داره براشون باشم؟ امیر حسین میگه اصلاح کن دلت و ...میگم نمیشه..میخوام آدم

برچسب: رعد و برق,رعد و برق به انگلیسی,رعد و برق در قرآن,رعد و برق چیست,رعد و برق در فال قهوه,رعد و برق تعبیر خواب,رعد و برق عکس,صدای رعد و برق,دانلود صدای رعد و برق شدید,دانلود صدای رعد و برق وحشتناک, نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:57

ذاشتم فک میکردم این وبلاگم همش برای من بازی درآورد و نشد که یکم برام شانس بیاره. بذار ردش کنم بره پی کارش. اتفاقا یه وبلاگ دیگه زدم اما نشد. نتونستم این و ول کنم. این ترس از دست دادن تو وجودم مونده انگار . خیی وحشت میکنم ازینکه بخوام چیزی و از دست بدم حتی اگه واقعا ارزشش پوچ باشه. یه دوست فوق العاده خوب و از دست دادم. شایدم یه همسر آینده ایده آل رو !!!! اما حقم نبود. باید میگذشتم ارش تا وحدان خودم لاقل آسوده باشه. سخت بود برام. همین ترسی که گفتم. نمیدونم چجوری باید توصیفش کنم. اما بودنش من و میترسونه.

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:57

هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که من توی یک جمع نه چندان صمیمی نشسته باشم و با موبایل وبلاگم رو آپ کنم! خیلی غیر طبیعی به نظر میاد. یکم شبیه کسایی شدم که به خودشون بیشتر اهمیت میدن.سعی میکنن کارشون رو اونطوری که دلشون میخواد پیش ببرن و کاری ندارند کی به کیه..تا حالا تجربش نکرده بودم..یک جورهایی حتی عالی هست... :) ... و باز دقیقا همینطور اصلا فکرش رو نمیکردم یک روزی برسه که من بار و بندیلم رو ببندم و راهی خونه عمه وسطی بشم. هرچقدر خونه عمه کوچیکه ولو بودم و راحت، از اومدن به اینجا هراس داشتم. دیشب بعد از طول دادن عمدی به مدت 4 ساعت بالخره بهونه هام ته کشید و آماد

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:57

کسی میدونه چجوری میشه از درد قلبت کم کنی؟ منم انگار مرض اوی وجودمه..ثانیه به ثانیه عکسشون و نگاه میکنم..نفسم سنگین میشه..نمیتونم کنترل کنم خودم و.. حسم شبیه اون موقع هاییه که از عصبانیت میخوام منفجر بشم اما تو رودروایسی میمونم و خودخوری میکنم..فقط این بار فرقش اینه که حجم زیادی از درد و تنفر توی قلبم حس میکنم..دلم یه دل سیر گریه میخواد..اما مید نم نمیتونم اشک بریزم..همبنجوری باید تحملش کنم... خیلی سخته واسم..خیلی سخته قبول کنم بعد این همه سال ک با گدشت اوون همه اتفاق ها هنوز دوسش دارم...دارم فک میکنم اگه سروش لج نمیکرد و رفته بودیم ایران..شاید بهتر میتونستم ب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:56

دقیقا شب تولدم پرواز داشتم سمت ترکیه... کادوهایی که باید میگرفتم و گرفته بودم..ساعت از نیمه شب گذشته بود..تبریک هام و گفته بودند.. زیاد اهمیت نمیدادم..برام خوشایند بود که یادشونه..ولی اونقدر سرگرم کارای نکرده خودم بودم که نمیشد خوشحالی کنم بابت روز تولدم.. ساعتای 1 و نیم بود که راه افتادیم طرف تهران.. سر ساعت 5 صبح هم هواپیما پرواز کرد.. خیلی خیلی خسته بودم..پریودمم شبش شروع شده بود.. :)) فک کن شب تولدت هم هی بدوئی اینور اونور هم بیان خدافظی هم پریود بشی... دلم درد میکرد برای همین اصلا نتونستم درست حسابی تو هواپیما بخوابم..خیلی اذیت شدم..مسکن هم بهم ندادن عوضیا

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:56

امشب بعد مدت ها پام و از خونه بیرون گذاشتم. نمیدونم چرا. وقتی زن داداشم گفت واقعا میای؟؟ همون لخظه داشتم فک میکردم بیخیال. نه حسش هست نه حوصلش. اما دیدن چهره اش که هم تعجب کرده بود هم انگار خوشحال شده بود من و گذاشت تو رودروایسی. تا آخرشم که از خونه زدیم بیرون دل و نادل بودم. رفتیم تا آرایشگاه خودم :)) البته آرایشگاه نه مال منه نه ارث بابامه. آرایشگاهیه که با مامان رفتم ابروهام و بردارم. خوشحالم که باوجود بلد نبودن زبان هم میشه با ایما و اشاره یک چیزهایی رو فهمید :)) ما دیر رفته بودیم و خانوم ها آماده شده بودند برند و طبیعتا میبستن. ما هم اومدیم بیرون. اینقد ه

برچسب: کاش سکوت میکردم, نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:55

صفحه بندی